شب شیشه ای

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

نویسنده :bahare
تاریخ: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 05:47 ب.ظ

 

دیــگـر هـوایِ بــرگــردانـدنـت را نــدارم . . .

هــرجــا کــه دلــت مــیـخــواهــد بــُـرو . . . !!!

فــقــط آرزو مــیـکـنـم وقـتـی هــوایِ مـَـن بـه سـرت زد

آنــقـدر آســمــانِ دلــت بــگــیــرد کـه بــا هــزار شــب گــریــه

چــشــمــانــت بــاز هــم آرام نــگــیــرد . . .



نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 06:31 ب.ظ

این روز ها
بى حواس ترین زن دنیا منم
که در گذر از میان مردم شهر
با هر عطرى به یاد تو
مست مى شوم
و در چهار خانه ی
هر پیراهنى شبیه تو
بیتوته مى کنم
این روز ها
هستى و نیستى
و میان بى حواسی هاى معلقم
قدم مى زنى
تو را مى گردم
در میان تمام کسانى که شبیه تو نیستند
و سراغ تو را
از شلوغ ترین خیابان هاى شهر مى گیرم
نیستى که نیستى
و من
بى حواس ترین زن دنیا
حواسم از تو

پرت نمى شود که نمى شود...

 



نویسنده :bahare
تاریخ: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:23 ق.ظ

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا 
...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز 
معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می 
زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز 
بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در 
مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو 
به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر 
ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون 
نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... 
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای
داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم 
صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه 
خالی شد . . .

 



نویسنده :bahare
تاریخ: سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 02:56 ب.ظ

بیا تمامش کنیم….

همه چیز را….

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن….

نگران نباش….

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…

اما فراموشم کن…..

بخند… تو که مقصر نبودی…

من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…

میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است….

بیا به هم نرسیم…!!!!!



نویسنده :bahare
تاریخ: سه شنبه 29 فروردین 1396 07:08 ب.ظ
ای خـدا بـازم خستم از ایـن زندگـی تکـراری

از این روزایی که هنوز نفهمیدم چجوری به شب میرسن

و شبایی که ...

نمیـدونم فقط منم که اینقدر تـکراریه همه چی برام یا بقیه هم همینطورن...؟

هی صبح پاشو درس بخون بدون هیچ انگیزه و امیدی نسبت به آینده

هی الکی بگو بخند و وانمود کن که داری لذت میبری از زندگیت

به هر زوری که شده تا شب خودتو نگه میداری اما امان از شب...

وقتی میخوای بعد هزار جور دغدغه دو ساعت راحت بخوابی...

تازه شروع میشن این فکرای لعنتی...

انگار یهو همه غم دنیا میریزه تو دل آدم...

یه تـرس... ترس از آینده

ترس نرسیدن به رویاهایی که داری

ترس از دست دادن...

از دست عشق...

حس نگرانی واسه کسی که نمیدونی الان کجاست 

حالش خوبه یا نه؟

خدیا کمک کن که این شبای لعنتی تموم شه...

خدایا ما کنکوری ها رو یادت نره

خدیا همه کسایی که این پست رو میخونن به اون چیزایی که تو دلشونه برسون....


نویسنده :bahare
تاریخ: پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:40 ب.ظ

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

 

 دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش کرد

 

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

 باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

 باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم بسوی خویش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

 

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده، داد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

 

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

 

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را



نویسنده :bahare
تاریخ: پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:32 ب.ظ

خداوند روز اول آفتاب را آفرید... روز دوم دریا... روز سوم صدا را ... روز چهارم رنگ ها را ... روز پنجم حیوانات را...

روز ششم انسان را...

و روز هفتم خداوند اندیشید که دیگر چه چیزی هست که نیافریده است...

پس تو را برای من آفرید...



نویسنده :bahare
تاریخ: دوشنبه 21 فروردین 1396 01:58 ب.ظ

از اولش حق با تو بود انگار که دیر فهمیدمت

تقصیر من بوده اگه سر دو راهیی دیدمت

تقصیر من بوده اگه حرفی ازت نمیزدم

خواستم که حرفامو بگم اما یکم دیر اومدم

زنده بودم به هوای تو که یک روزی تو آغوشت بمیرم

جای خالیمو تو آغوشت چقدر دیر اومدم که پس بگیرم

اومدم که پس بگیریم تو رو از چنگال تقدیر

 اومدم که که مال من شی اومدم اما چقدر دیر

من فراموشت نکردم نه تو از یادم نمیری

 حتی الانم نمیشه عشقو از من پس بگیری 



نویسنده :bahare
تاریخ: یکشنبه 20 فروردین 1396 05:42 ب.ظ
تـــــو بـا قـلــبـ ویـرانـه من چـه کردی

ببیـن عـشق دیـوانـه من چـه کـردی

در ابریشـم عـادت آسـوده بـودم

تـــو با بـال پروانـه مـن چه کردی

ننوشـده از جـام چشــم تـو مستــم

خـمار استـــ میـخانه من چه کردی

مگـر لایـق تکیـه دادن نبــودم

تـــــو با حسرتــ شـانـه من چه کردی

مـرا خسـته کـردی و خـود خسـته رفتـی

سـفـر کردی... با خانـــه من چه کردی

جهـان من از گریـه ات خیـس بـاران

تـــو با سقفـــ کاشانـه من چه کردی...


نویسنده :bahare
تاریخ: دوشنبه 14 فروردین 1396 06:44 ب.ظ
درد ِ دل کـه می کنــی؛
ضعـفــــ هـایـت، دردهـایــتـــ ـرا می گـذاری تـوی ِ سیـنی؛
و تـــــعـارف می کـنی کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهـــنــد بــردارنــــد؛
تیــز کننــــــد
تیــغ کنــــنــد
و بــزننـد بـه روحـتــــــ …!



نویسنده :bahare
تاریخ: یکشنبه 6 فروردین 1396 08:47 ب.ظ

عید امسال من تنها همین جا می مونم
هیچ جا نمیرم اینجا تو این خونه ام ولی به تو خوش میگذزه میدونم

بازم چشمامو مثله همیشه بستم تو خیالم میبینم پیشت هستم
بغل تو بغله تو چه حالی دارم وای بهتر از تو مگه میشه اصلا

تو دستات هی چفت میشه دستم ادا اطوارات تو دلم ریشه بستن

امسال که نشد ولی خوب ساله دیگه دوست دارم هر جا که هستی باشم
امسال که نشد ولی ساله دیگه کاری میکنم که لحظه هات زیبا شن



نویسنده :bahare
تاریخ: شنبه 5 فروردین 1396 07:03 ب.ظ

به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد … 



نویسنده :bahare
تاریخ: شنبه 5 فروردین 1396 06:59 ب.ظ
خدایا...!بازم شکرت...نه کسی دلش برام تنگ میشه...!!نه کسی عاشقمه...نه کسی ازنبودنم غصه میخوره...خیالم راحته...که به کسی بعدازمرگم پاسخگونیستم...!!!


نویسنده :bahare
تاریخ: جمعه 4 فروردین 1396 01:41 ب.ظ

 

کاش زندگی از آخر به اول بود...

پیر بدنیا می آمدیم...

آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم...

سپس کودکی معصوم می شدیم و در،

نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!


نویسنده :bahare
تاریخ: شنبه 21 اسفند 1395 04:07 ب.ظ
دلم تنگ شـده خیلی...

برا صـدات ...

برا چشمـات ...

برا آغوشـت...

برا دستـات...

برا همه چیزایی که به تو مربـوط میشه

چند روز دیگـه اسفـند تموم میشه و یه سال 

دیگه شروع میشه...

فقط خـدا میدونه که قراره تو ایـن یه سال چـی بشه

نمیخوام امسالو ببینم

سالی که با بی تـو بودن شروع بشه که دیـدن نداره....

سالی که قراره عادت کنم به نبودن تو

به این روزای سیاه...

خدا کنه سال خوبی باشه برا همه... 






تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
جستجو در وبلاگ
درباره من
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود



رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر



روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دلکده