تبلیغات
شب شیشه ای

شب شیشه ای

توی هر گوشه این شهر... دارم از عشق تو یادی

تولدت مبارکــــــــــ عشقم



کاش بیای و این پست رو ببینی

کاش میتونستم به خودت بگم

کاش فقط یه بار دیگه این شانسو داشتم

یادش بخیر پارسال این موقع ها...

کی فکرشو میکرد آخرش اینجوری بشه...؟


امشب....

تولدت مبارکــــــــــ عشقم

خیلی دلم برات تنگ شده




♥ یکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت 09:38 ب.ظ توسط bahare نظرات()

یک جفت چشم

یک جفت چشم سیاه . . .
یک جفت چشم آسمانی . . .
یک جفت چشم سبز . . .
خیلی ها برای این ها شعر مینویسند . . .
اما تو . . .
صاحب آن چشم های قهوه ای ساده هستی . . .
که شعرت را
تنها من میدانم....


♥ شنبه 13 خرداد 1396 ساعت 09:06 ب.ظ توسط bahare نظرات()

حرف بسیار است اما اهل گفتن نیستم!

 

حرف بسیار است اما اهل گفتن نیستم!
با دلم درگیرم... آری! با تو دشمن نیستم!

ساده می‌گویم... تو را این‌روزها گم کرده‌ام!
چند روزی می‌شود در قید بودن نیستم!

این که از او می‌نویسم در غزل‌هایم تویی!
آن که از او می‌نویسی همچنان من نیستم!

روح بی‌آلایشم را چشم‌هایت حس نکرد!
هیچ‌گاه این را نفهمیدی فقط تن نیستم!

حرف‌هایم را سکوتم می‌زند این روزها!

شاعر این بیت‌های نیمه‌جان من نیستم

 



♥ چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 11:22 ق.ظ توسط bahare نظرات()

دیـدمــــت... وای چه دیـداری

دیدمت ، وای چه دیداری وای

این چه دیدار دلآزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود




دیدمت ، وای چه دیداری وای

نه نگاهی ، نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی




این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم




باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تو را می گوید


فروغ



♥ دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 10:11 ق.ظ توسط bahare نظرات()

دلــــــم میسوزد...

دلــــــم میسوزد...
برای همه روزهای خـوب گـذشته...
برای همه آن روزهایی که تـو را داشتم
دلــــم میسوزد برای حرف هایی که در دلـم مـاند
برای دوستـتــ دارم هایی که بایـد میگفتم و نگفتم...
نمی دانستم...
نمیدانستم عمـر این خـوشـبختـی چـقدر کـوتاه است...

دلم میسوزد برای همه لحظها هایی که میتوانستم در کـنارت بسـازم
برای همه آن لحظه هایی که میتوانستم بیـشتر گـرمی دستان و آغـوشت را حس کنم...

اگر میدانستم که به این زودی همه این ها رویا میشود
روزی هـزار بار میگفتم دوسـتــتـــ دارمــــ...
اما افـسـوس
افسوس که دیگر پشیمانی فایده ای ندارد

تــو رفته ای...
و حالا شاید برای همیشه من را از ذهنت پاک کرده ای...
یا شـاید هم نه...
شاید تو هم به من فکر میکنی و گـاهی هم کمی دلـتنـگ میشوی...
شاید تو هم در خیـالـت با من حرفــ میزنی...
مثل مــــن
که تـو را در آغوش میگیرم
سر بر شـانه ات میگذارم و به جای تمام حرف های نگفته آن روزها با تـــــــو حرفـــ میزنم

شاید دیگر فرصتی نمانده
شاید باید باور کنم همه چیز تمام شده...
تو رفته ای و دیگر برای من نخواهی شد
اما نمیشود...
نمیشود دست از دوسـتـــــ داشتنت بردارم
نمیشود دلـتــــنگـــــ نباشم
نمیشود که نمیشود...


♥ چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 08:40 ب.ظ توسط bahare نظرات()

بــانو

بانو 
میدانم
وقتی دلت میگیرد
جلوی اینه می ایستی
رژ لب
کمی عطر
و....
کمی نیشخند میزنی به خودت!
به دلتنگی هایی که برایشان نقاب میدوزی...
لباس رنگی ات را می پوشی
موهایت را می بندی
و چند دانه مروارید به بغض هایت می آویزی!
و در اخر آنقدر زیبا میشوی
که هیچ کس شک نمیکند
خسته ترین زن دنیایی...


♥ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ساعت 09:11 ب.ظ توسط bahare نظرات()

یــه روز صبـح...

یه روز صبح که از خواب بیدار شی،
یه روز که چشماتو باز میکنی و بی حوصله به اطرافت نگاه میکنی،
یهو چشمت میفته به من...
من کنارت دراز کشیدم و آروم دارم نگات میکنم...
تو سعی میکنی به روی خودت نیاری که از دیدنم خسته شدی
دوباره میری تو جلد یه آدم مهربون و با لبخند میگی سلام عزیزم! صبحت بخیر!
چند ثانیه صبر میکنی اما من حتی پلک هم نزدم...!
اخم میکنی و میگی: داری خودتو لوس میکنی؟ پاشو دیگه صبح شده!
اما بازم هیچ صدایی ازم درنمیاد...
دستتو میاری سمت من که دستمو بگیری اما از تعجب خشک میشی...
دستام سرده... سرده سرد
یه نگاه به صورتم میندازی
چشمام بازن و دارن نگات میکنن
اما تو...
سرتو گذاشتی روی سینم تا ببنی اون چیزی که بهش میگن قلب و همیشه برای تو میزد صداش میاد یا نه...
نه...نه...
نمیخوام باور کنم... لیخندی زدی و سرتو بلند کردی
تو چشمای خستم نگاه کردی ... و رفتی...
حالا دیگه خیالت راحت شد
راحت از اینکه یه مزاحم از صفحه زندگیت پاک شد
اره... من رفتم
رفتم تا بتونم بعد از مدت ها خوشحالی تو رو ببینم
اما مروز بعد از روزهای خسته کننده ای که با من داشتی شادی رو تو چشمات دیدم...
من رفتم... به همین سادگی... دقیقا همون کاری رو کردم که تو خواستی...
ولی میدونم که یه روز دلت برام تنگ میشه....
میدونم که میفهمی هیشکی مث من عاشقت نبود، نیست و نخواهد شد
اما دیگه مهم نیست 
تو این دنیا لبخند تو بزرگترین آرزوم بود که لحظاتی پیش اونو دیدم و فهمیدم علتش مرگ منه...!
اما من خوشحالم که تو خوشحالی
دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد...


♥ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 05:29 ب.ظ توسط bahare نظرات()

به سلامتی

به سلامتی کسی که دوسش داری و پیشت نیست اما یه یادگار ازش داری که وقتی نیگاش میکنی ،
بوش میکنی و حس میکنی کنارته
سلامتی اونی که با خاطراتشم خوشی...


♥ یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 ساعت 06:10 ب.ظ توسط bahare نظرات()

سـخــــت اســـتــــــ

سـخــــت اســـتــــــ 

میدانی؟

خیلی هم سختــــ

که با دسـتـــ های خـودتـــــ پـرنده خوشبـختی ات را پـر بدهی

سخـــت است که خودت را لعنــــتــــ کنی

روزی هـزار بـار

و هر شب به خـدا الـتماس کنی تا فقط یک فـرصتـــ

فقط یک فرصـت دیگر بدهد 

برای دیدنش...

فقط یک بار ...

و این یک بار بزرگترین حسـرتــــ تـمام زندگی ات شود...


♥ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 ساعت 06:30 ب.ظ توسط bahare نظرات()

هــرجــا کــه دلــت مــیـخــواهــد بــُـرو . . . !!!

 

دیــگـر هـوایِ بــرگــردانـدنـت را نــدارم . . .

هــرجــا کــه دلــت مــیـخــواهــد بــُـرو . . . !!!

فــقــط آرزو مــیـکـنـم وقـتـی هــوایِ مـَـن بـه سـرت زد

آنــقـدر آســمــانِ دلــت بــگــیــرد کـه بــا هــزار شــب گــریــه

چــشــمــانــت بــاز هــم آرام نــگــیــرد . . .



♥ یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ساعت 05:47 ب.ظ توسط bahare نظرات()

این روز ها

این روز ها
بى حواس ترین زن دنیا منم
که در گذر از میان مردم شهر
با هر عطرى به یاد تو
مست مى شوم
و در چهار خانه ی
هر پیراهنى شبیه تو
بیتوته مى کنم
این روز ها
هستى و نیستى
و میان بى حواسی هاى معلقم
قدم مى زنى
تو را مى گردم
در میان تمام کسانى که شبیه تو نیستند
و سراغ تو را
از شلوغ ترین خیابان هاى شهر مى گیرم
نیستى که نیستى
و من
بى حواس ترین زن دنیا
حواسم از تو

پرت نمى شود که نمى شود...

 



♥ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 ساعت 06:31 ب.ظ توسط bahare نظرات()

سـارا

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا 
...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز 
معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می 
زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز 
بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در 
مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو 
به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر 
ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون 
نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... 
اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای
داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم 
صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه 
خالی شد . . .

 



♥ یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ساعت 09:23 ق.ظ توسط bahare نظرات()

بیا تمامش کنیم…

بیا تمامش کنیم….

همه چیز را….

که نه من سد راه تو باشم و نه تو مجبور به ماندن….

نگران نباش….

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد…

اما فراموشم کن…..

بخند… تو که مقصر نبودی…

من این بازی را شروع کردم… خودم هم تمامش میکنم…

میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟

گاهی نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است….

بیا به هم نرسیم…!!!!!



♥ سه شنبه 5 اردیبهشت 1396 ساعت 02:56 ب.ظ توسط bahare نظرات()

خستم از تکـرار

ای خـدا بـازم خستم از ایـن زندگـی تکـراری

از این روزایی که هنوز نفهمیدم چجوری به شب میرسن

و شبایی که ...

نمیـدونم فقط منم که اینقدر تـکراریه همه چی برام یا بقیه هم همینطورن...؟

هی صبح پاشو درس بخون بدون هیچ انگیزه و امیدی نسبت به آینده

هی الکی بگو بخند و وانمود کن که داری لذت میبری از زندگیت

به هر زوری که شده تا شب خودتو نگه میداری اما امان از شب...

وقتی میخوای بعد هزار جور دغدغه دو ساعت راحت بخوابی...

تازه شروع میشن این فکرای لعنتی...

انگار یهو همه غم دنیا میریزه تو دل آدم...

یه تـرس... ترس از آینده

ترس نرسیدن به رویاهایی که داری

ترس از دست دادن...

از دست عشق...

حس نگرانی واسه کسی که نمیدونی الان کجاست 

حالش خوبه یا نه؟

خدیا کمک کن که این شبای لعنتی تموم شه...

خدایا ما کنکوری ها رو یادت نره

خدیا همه کسایی که این پست رو میخونن به اون چیزایی که تو دلشونه برسون....


♥ سه شنبه 29 فروردین 1396 ساعت 07:08 ب.ظ توسط bahare نظرات()

پشت پا زد به عشق و امیدم

من به مردی وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

 

 دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که می گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش کرد

 

اگر از شهد آتشین لب من

جرعه ای نوش کرد و شد سرمست

حسرتم نیست زآنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

 

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

 

 باز هم می توان به گیسویم

چنگی از روی عشق ومستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 

 باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

می دهندم بسوی خویش آواز

 

 باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او می گفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

 

 زانچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

 

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده، داد می خواهم

دل خونین مرا چکار آید

دلی آزاد و شاد می خواهم

 

دگرم آرزوی عشقی نیست

بی دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

 

او که از من برید و ترکم کرد

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را



♥ پنجشنبه 24 فروردین 1396 ساعت 05:40 ب.ظ توسط bahare نظرات()

.: تعداد کل صفحات 8 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]