تبلیغات
شب شیشه ای - یــه روز صبـح...

شب شیشه ای

توی هر گوشه این شهر... دارم از عشق تو یادی

یــه روز صبـح...

یه روز صبح که از خواب بیدار شی،
یه روز که چشماتو باز میکنی و بی حوصله به اطرافت نگاه میکنی،
یهو چشمت میفته به من...
من کنارت دراز کشیدم و آروم دارم نگات میکنم...
تو سعی میکنی به روی خودت نیاری که از دیدنم خسته شدی
دوباره میری تو جلد یه آدم مهربون و با لبخند میگی سلام عزیزم! صبحت بخیر!
چند ثانیه صبر میکنی اما من حتی پلک هم نزدم...!
اخم میکنی و میگی: داری خودتو لوس میکنی؟ پاشو دیگه صبح شده!
اما بازم هیچ صدایی ازم درنمیاد...
دستتو میاری سمت من که دستمو بگیری اما از تعجب خشک میشی...
دستام سرده... سرده سرد
یه نگاه به صورتم میندازی
چشمام بازن و دارن نگات میکنن
اما تو...
سرتو گذاشتی روی سینم تا ببنی اون چیزی که بهش میگن قلب و همیشه برای تو میزد صداش میاد یا نه...
نه...نه...
نمیخوام باور کنم... لیخندی زدی و سرتو بلند کردی
تو چشمای خستم نگاه کردی ... و رفتی...
حالا دیگه خیالت راحت شد
راحت از اینکه یه مزاحم از صفحه زندگیت پاک شد
اره... من رفتم
رفتم تا بتونم بعد از مدت ها خوشحالی تو رو ببینم
اما مروز بعد از روزهای خسته کننده ای که با من داشتی شادی رو تو چشمات دیدم...
من رفتم... به همین سادگی... دقیقا همون کاری رو کردم که تو خواستی...
ولی میدونم که یه روز دلت برام تنگ میشه....
میدونم که میفهمی هیشکی مث من عاشقت نبود، نیست و نخواهد شد
اما دیگه مهم نیست 
تو این دنیا لبخند تو بزرگترین آرزوم بود که لحظاتی پیش اونو دیدم و فهمیدم علتش مرگ منه...!
اما من خوشحالم که تو خوشحالی
دلم برات تنگ میشه خیلی زیاد...


♥ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ساعت 04:29 ب.ظ توسط bahare نظرات()