تبلیغات
شب شیشه ای - دلــــــم میسوزد...

شب شیشه ای

توی هر گوشه این شهر... دارم از عشق تو یادی

دلــــــم میسوزد...

دلــــــم میسوزد...
برای همه روزهای خـوب گـذشته...
برای همه آن روزهایی که تـو را داشتم
دلــــم میسوزد برای حرف هایی که در دلـم مـاند
برای دوستـتــ دارم هایی که بایـد میگفتم و نگفتم...
نمی دانستم...
نمیدانستم عمـر این خـوشـبختـی چـقدر کـوتاه است...

دلم میسوزد برای همه لحظها هایی که میتوانستم در کـنارت بسـازم
برای همه آن لحظه هایی که میتوانستم بیـشتر گـرمی دستان و آغـوشت را حس کنم...

اگر میدانستم که به این زودی همه این ها رویا میشود
روزی هـزار بار میگفتم دوسـتــتـــ دارمــــ...
اما افـسـوس
افسوس که دیگر پشیمانی فایده ای ندارد

تــو رفته ای...
و حالا شاید برای همیشه من را از ذهنت پاک کرده ای...
یا شـاید هم نه...
شاید تو هم به من فکر میکنی و گـاهی هم کمی دلـتنـگ میشوی...
شاید تو هم در خیـالـت با من حرفــ میزنی...
مثل مــــن
که تـو را در آغوش میگیرم
سر بر شـانه ات میگذارم و به جای تمام حرف های نگفته آن روزها با تـــــــو حرفـــ میزنم

شاید دیگر فرصتی نمانده
شاید باید باور کنم همه چیز تمام شده...
تو رفته ای و دیگر برای من نخواهی شد
اما نمیشود...
نمیشود دست از دوسـتـــــ داشتنت بردارم
نمیشود دلـتــــنگـــــ نباشم
نمیشود که نمیشود...


♥ چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 07:40 ب.ظ توسط bahare نظرات()