شب شیشه ای

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

نویسنده :bahare
تاریخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:39 ب.ظ
شـــبــــ ها را نمیـدانـم چـگـونـه تعریـف کنــم!

آخـر شـــبــ هایـی کـه تـو هسـتی ، یـک جـورنـد

و شــــــبـــــ هایـــی کـه نیسـتی، جـور دیـگر!!

اصـــلا شـبـ ها از یـک سـاعـتی بـه بـعــد

اگـر خـوابــــت نبـرد

دیگـــــــر بـایــــــد فـاتــــــــــحه آنـشــــب

و دلـــتـــ را بـخوانـــــــــــــــــی!

نمیـدانــم چــــــه رازی درون شــب نهــفـته اســـتــ کـه

تمــــــام دلــتنگـی ها و خـاطــره ها 

یکـدفـعه هـوار میشـوند روی آدمـــــ!!

ایــــن شـبــــ ها بسـیـــــار بــــــی رحـم انـد!

چـه کسـی شـبـ های مهـربـان را دیـده اسـتـــ؟!

اصـلا شـبـــ هایـی کـه تـــــو در آن نـبـاشـی

بـا مــــاه هـم قشـنگ نمیشــــــــود!


جستجو در وبلاگ
درباره من
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود



رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر



روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دلکده