شب شیشه ای

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

نویسنده :bahare
تاریخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 10:55 ق.ظ
حـرمــــت هـا کـه شـکـسـته شـد

مـسـیح هـم کـه بـاشـی،

نمـیتـوانـی دل شـکـسـته را احـیـا کـنـی...

آنـچـه در دسـتـت بـود،

امـانتـی پـنـهـان بـود کـه حـراج شـد،

آنچـه نـبـایـد بـگـویی گـفـته شـد 

فـاجـعـــه را یـک عـذر خـواهی درسـت نمیـکند!

حرف، حـرف ویـران کـردن دل اسـت ،

نـه دیـواری خـراب کنـی و از نـو بـسازی!



" دلـی کـه ویـران کـردی ، قـصـری بـود کـه خـودت سـاکن آن بـودی"

راسـتی حـالا که خـود را بی خـانه کـردی،

بـا آوارگـی ات چـه میـکـنی؟

لابـد بـه خـرابـه های جـا مـانده از دیـگران پـناه میـبری...


جستجو در وبلاگ
درباره من
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود



رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر



روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دلکده