شب شیشه ای

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

نویسنده :bahare
تاریخ: شنبه 21 اسفند 1395 04:07 ب.ظ
دلم تنگ شـده خیلی...

برا صـدات ...

برا چشمـات ...

برا آغوشـت...

برا دستـات...

برا همه چیزایی که به تو مربـوط میشه

چند روز دیگـه اسفـند تموم میشه و یه سال 

دیگه شروع میشه...

فقط خـدا میدونه که قراره تو ایـن یه سال چـی بشه

نمیخوام امسالو ببینم

سالی که با بی تـو بودن شروع بشه که دیـدن نداره....

سالی که قراره عادت کنم به نبودن تو

به این روزای سیاه...

خدا کنه سال خوبی باشه برا همه... 






نویسنده :bahare
تاریخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 04:28 ب.ظ
طـرز  خـودکـشـی در هـرکـس منحـصـر بـه خودشـه...!

یـکـی ، دیـگه شـیک نمیپوشه...

یکـی دیـگه آرزوِیـی نمیـکنه...

یکـی دیـــگه بـه تحصـیل ادامـه نمیـده...

یـکی دیـگه بـه خـودش نمیرسـه...

یکـی مـدام تـرانـه هـای غمگـین گوش میـده...

یـکی دیـگه از خـودش عکـس یـادگـاری نمیگـیره...

یـکی محـبت نمیکـنه...!

یـکی دیـگه محـبـت نمیپذیـره...!

و...

اینگـونه اسـت کـه اکـثـر آدم هـا در 30 سـالـگی میمیرنـد 

و در 80 سـالـگی دفـن میشونـد...!!



نویسنده :bahare
تاریخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 09:55 ق.ظ
حـرمــــت هـا کـه شـکـسـته شـد

مـسـیح هـم کـه بـاشـی،

نمـیتـوانـی دل شـکـسـته را احـیـا کـنـی...

آنـچـه در دسـتـت بـود،

امـانتـی پـنـهـان بـود کـه حـراج شـد،

آنچـه نـبـایـد بـگـویی گـفـته شـد 

فـاجـعـــه را یـک عـذر خـواهی درسـت نمیـکند!

حرف، حـرف ویـران کـردن دل اسـت ،

نـه دیـواری خـراب کنـی و از نـو بـسازی!



" دلـی کـه ویـران کـردی ، قـصـری بـود کـه خـودت سـاکن آن بـودی"

راسـتی حـالا که خـود را بی خـانه کـردی،

بـا آوارگـی ات چـه میـکـنی؟

لابـد بـه خـرابـه های جـا مـانده از دیـگران پـناه میـبری...


نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 06:01 ب.ظ
وقتی برای اولین بار دیدمش،
هرگز فکرش را هم نمی کردم
که او همان کسی ست که بعدها
بارها برایش میمیرم . . .


نویسنده :bahare
تاریخ: دوشنبه 9 اسفند 1395 09:24 ق.ظ
دلـــَم گرفتــه... از همــه ی بــی تفآوتــی هآ... از همــه فــَرآموشی هآ... از هَمه بــی اعتمــآدی هآ... کــآش معلــمی بود و انشـ ـ ـــآیی مــی خوآســت... "روزگــآر خود رآ چگونــه مــی گــُذرآنید؟؟؟" تــآ چَنــد خَطــی برآیــش درد و دل کنـــَم حالم اصلا روبراه نیست ، بغض دارم بغضی خفه کننده کسی میداند راه بالا آوردن بغض را آیا ؟ خیلی سخت است ...


نویسنده :bahare
تاریخ: پنجشنبه 5 اسفند 1395 08:05 ب.ظ
چـــــی خیـــــال کـردی منـو ول کـردی تـو دســـتـای بـاد

چـطـوری دلــتــــ اومـد عشـــقـمونـو بــــــردی ز  یــــــاد

مـگـه تـــو بـویـی نـبـردی از مـرام و مـعـرفــتـــ


رفــتـی و مـنـو فـروخــتــی بـه غریـبـه عـاقـبت...




نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 06:28 ب.ظ
قـشــنگــتریــــن لــحظـه...

لـحـظـــــه بـوسـیدن پیشـونیــه کسـیـــــه کـه

قلـبــــش سـنـــد خـورده بـه نـــامــــت...


جستجو در وبلاگ
درباره من
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود



رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر



روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دلکده