شب شیشه ای

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 10:43 ق.ظ
دلتنگی لجباز ترین حس دنیاست...!
هرچه برایش توضیح میدهی... بیشتر پاهایش را به فرش دلت می کوبد...!
گریه میکند، بهانه میگیرد،نق میزند،خسته میشود...و خوابش میبرد...!
امان از لحظه ای که بیدار شود... داغ دلش تازه تر میشود!!!:-(


نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 10:40 ق.ظ
یــه روزی میـــاد سالــی یبــارم یــاد هــم نیایـم
از گذشتــمون جز فراموشـی هیچ چیـزی نخوایـم

از تـــو فکـــر مـا خاطرات ما میــتونه ردشــــه
بـــدون اینــکه حتــی یهـ لحـظـه حالمون بــد شـــه

فکــر نـکردن بــه خــاطـراتـمـون رو بلـد میـشیـم
میـبـینیـم همــو ازکنــار هــم ســاده رد میشیــم

انــگار نه انگـاربـه من میگفتی بـی تـو نابـودم
انـگار نه انـگار یـه روزگـاری عاشقـت بـودم

میبینیم همـو اونمـ یه جـا کـه غـرق احساسیم
بـاهرکـی بـاشیم نبایـد بـگیـم همـو میشناسیــم


نویسنده :bahare
تاریخ: چهارشنبه 26 آبان 1395 10:38 ق.ظ
چه تفاوت عمیقی ست

بین تنهایی قبل از نبودنت و

تنهایی پس از نبودنت.....


نویسنده :bahare
تاریخ: جمعه 7 آبان 1395 02:16 ق.ظ

به گند نکشید دوست داشتن را
وقتی هنوز
تکلیفتان با خودتان که هیچ
با دلتان معلوم نیست
خانه خراب می شوید اگر
حرمت نگه ندارید
به یک باره می بینید نابود شد
هر آنچه که به خیالتان ساخته بودید
یاد بگیر عزیزِ من !
به زبان اگر آوردی دوستت دارم را
حواست باشد که با تمامِ وجود می گویی
که چشمهایت جایِ دیگر نیست
فکرت در کوچه ی معشوقه ای پرسه نمی زند
حواست باشد که گاهی 
اعتماد
تمامِ چیزیست که از یک آدم می ماند
که شکستنش یعنی مرگ
یعنی نابودی



جستجو در وبلاگ
درباره من
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود



رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم



رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی



من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم



ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر



روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم
نویسندگان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دلکده